دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,06,20
خواب نمایه ها!

  

*خودکشی کرد ... از سقف خونه ی ما پایین افتاد .. فقط نمی دونم چرا سریع جاشو عوض کردن و بردند جلوی در خونه ی هادی انداختنش ؟! بخش بزرگی از کودکی ها و حتی شخصیتم بود .. از خوابهام بیرون نرفته هنوز ! خیلی عمیقه و هنوز پر لذته لعنتی ! بیخود نیست اینقدر عاشق Requiem For a Dream  هستم !! تراژدی مکرر اطرافیانم و بلکه خودم! این بود ثمره ی چشمان بیش از حد نگران مادر ! افسار رو پاره کردی ابله ! چقدر سرگذشت ها و سرنوشت ها در این روزگار شبیه همند ... فضای اون خونه و اون مکان-خاطره ها پاک شدنی نیست ! حتی با این همه تکرار نخ نما هم نمیشه !

*دیگه زیاد آشفته شدند ! و لحظه ی بیداری چه حس ناب و بکریه ! بعدها تکرار نمیشه ! فرار می کنی ! دست همه یه چاقوئه ! این بار ترسش با یه بی خیالی آمیخته ست که منو از حضور و وقوف چند باره ی خودآگاهی بر پروسه ی خواب به خنده میندازه ! چطور اتفاق میفته ؟

*فردا رو مرخصی بگیر !! دلهره ی ترش و و خواستنی اش در انتهای همیشه بازیچه گونه گی بیمار گونه ش رنگ باخت و گس شد! افسوس !

* Pi آرنوفسکی هم تکانه ی شدیدی بود و ظرفی بر حجم بی شکل و مبهم دستاورد جمعه های ارسی !! مری وانا جولری !!  

*منابع هویت بخش و نگه دارنده که کم رنگ و محو میشن خودمو به لجن می کشم تا شاید رنگی بگیرم ! چقدر ضعیفم مقابلش و چه آزارنده نقش حیاتی ایفا می کنه در زندگیم ! اصلاْ راضی نیستم ! 

*با یک حرکت زیگزاگ داره بهم نزدیک میشه ! روی زمین افتادم .. نمی دونم چرا اینقدر پهنه و تازه رنگش هم کرمه ! میاد نزدیک .. نزدیک .. تکون نمی تونم بخورم ... حالا دیگه چشم تو چشم هستیم .. ده ! گوینده هم داره که این تصویر !! موضوع شیوه ی گزیدنه ! وقتی که تحلیلی و اختیاری نیست حسش ناب تره ! دهنشو باز می کنه .. تا اونجایی که یادمه رتیل ها باید بپرند تا گاز بگیرن ولی این یکی ... آخ دستم !!! هه ! عرق سرد!  

*روی یک صندلی چوبی نشستم .. در واقع خوابیدم که صبح پا میشم .. به اطراف نگاه می کنم .. نا آشناست .. چند تا پیاده رو که گاه گاه آدمی ازش رد میشه و باغچه های خاکی ! انگار پشتم مترو باشه ! سرم میفته پایین ! خشکم می زنه ! توی کفشم ، اطراف پاهام پر از جوجه ست !! چطور ممکنه ؟ حتماْ از سرمای شب پناه آوردن اونجا !! دونه دونه میارمشون بیرون ... زل زدن بهم ! یه کم می گذره حس می کنم زیر پیرهنم چیزایی حرکت می کنند ... از درک اینکه اون همه جوجه ! زیر پیرهنمه یه جوری می لرزم ! با زحمت میارمشون بیرون و میندازمشون پایین .. یکی سریع در میره و یکی گریه می کنه و عین بچه ها لج می کنه که می خوام همونجا باشم و منو بذار سر جام !! چشمهام نیمه بازه و هی تلو تلو می خورم . سعی می کنم چشمهام رو باز نگه دارم و تعادلمو حفظ کنم تا مردمی که نگاه می کنن نفهمن که ... ! حتی خودم رو نگه می دارم که نکنه بیفتم و این همه جوجه بین من و زمین له بشن !! موندم این تصویر چرا و چطور به ذهنم اومد ؟ دیگه اون حال و تجربه چرا هم داره !! روبروم روی زمین به شکل یک گردان ولی لوزی شکل یک دسته جوجه دارند حرکت می کنند و مسخره بازی در میارن !! بار گرافیکی و طنز توهم خیلی بالاست ! هنوز بهتش یادمه ! 

* چند روز پیش توی آسمون به یه هلی کوپتر خیره شدم ... یادم افتاد که بچه بودیم به محض شنیدن صدای یه هلی کوپتر یا هواپیما چقدر سریع می دویدیم و با چه ذوقی از پنجره ی سالن یا از بالکن به آسمان همیشه آبی شهر کودکی هام نگاه می کردم و ذوق می کردم و می خندیدم و دست تکون می دادم براش ... چه درکی اون زمان ازش داشتم و چه گذشته بر من که امروز در این نگاهم تحلیل و پیش بینی های سیاسی - نظامی - امنیتی - منطقه ای تنها هستند و گاه حس نفرت و خشم !! خب آره در کودکی تعریف و تصور درستی از جنگ ، سیاست ها و اهداف کثیف و غیر انسانی پشتش ، برام وجود نداشت ! فاجعه ی جنگ اون هم به خاطر زیاده خواهی ، حماقت ، ستم و جاه طلبی عده ی معدودی و تحت شعاع قرار گرفتن و نابود شدن حجم غیر قابل درک و دیدن و محاسبه ی احساسها و اندیشه ها و رؤیاهای انسان ... که هر یک دونه شون برای من نقش فیلم ، داستان ، کتاب و یا موسیقی رو می تونسته بازی کنه که زندگیم رو دگرگون کنه ، که بهم بزرگترین لذت رو ببخشه ! نه من که برای خود اون انسانهایی که در ابعاد ماکروسکوپیک سیاست و مقوله های جهان امروز دیگه جزء واحد و مقیاس قرار نمی گیرند ! گود بای بلو اسکای ... !  

* یکی از ناب ترین لذت هایی که بردم تجربه ی پرواز و به خصوص راه رفتن روی آب در خواب بوده !! چند شب پیش که البته واقعاً در حال پرواز بودم در یک پرده ی خواب با یک دروازه پریدم و دیگه به پایین برنگشتم ... همینطور رفتم و رفتم و چه لذتی بود ! هر چند آخرش سیگاری که دستم بود از بین انگشتانم لغزید و طوری انگشتانم رو سوزوند که بخش بزرگی از این تجربه ی ناب رو زایل کرد!!

 

  

* یکی از آرزوهام ثبت و ضبط شدن دیالوگ ها و اکثراْ سخنرانی های ویژه و منحصر به فردی بود که بنا به عادت در خیلی از شب ها قبل از خواب در ذهنم تدارک می دیدم و تصویر سازی می کردم براش و اونقدر ادامه می دادمش تا خوابم می برد ... ادعام میشه اگه کمی تمرین تنفس و بیان می داشتم با شکوه تر از دیالوگ های بازیگر محبوبم آل پاچینو میشد مثل اون دیالوگ فوق العاده ش در فیلم Scent of a Woman ...   

مدتی پیش به یک ایده ی خام فکر می کردم که آیا میشه با قرار دادن یک دریافت کننده و مبدل امواج احتمالی مغزی رو که البته اخیراً خوندم به طرز نا امید کننده ای درهم و برهم و بسیار ضعیفند رو تبدیل به فرکانس و نوعی از امواج قابل مشاهده و شنیدن کرد و از این طریق بشه خواب ها رو ضبط کرد !! ولی خب اونقدر خامه این ایده که نهایت بشه در حد یک تصور آرتور سی کلارکی مطرح بشه ! اخیراً کتابی رو با سختی دارم پیش می برم و در انتهای کتاب هستم که کاربردی تر و زیباتر شده به نام ماده و آگاهی و در پایان داره حول مباحث هوش مصنوعی ایده ها رو جمع بندی می کنه که برام خیلی جالب بوده !  

1387,05,16
دیوانه ای از قفس پرید !

۱- به این نتیجه رسیدم که وقتی گناه جلوه ی فاجعه رو به خودش می گیره یعنی اونقدر حد و مرز اتفاق گسترده و فراتر از باور و تحمل عموم میشه در مجازاتش تخفیف حاصل میشه ! یعنی جلب ترحم میشه یا مسأله ی دیگری دخیله ؟ هر چند، نوع اون تخطی و گناه در وقوع این لغزش ! به نظرم مؤثره !

 ۲- یک نکته ی بسیار جالب و قابل توجهی که این مدت بهش رسیدم اینه که تا اونجایی که یادم میاد در خوابهام هرگاه مفهوم یا تصویری از خونه وجود داشته اون خونه بلا استثناء خونه کودکی هام ، خونه پدری ، خونه شهسوار بوده ! موردی رو یادم نمیاد که در خونه ی دیگری سکونت یا زندگی رو در خواب تجربه کرده باشم. وقتی جالبتر میشه که به تعدد منازلی که در ۷ سال اخیر حداقل یک سال در اونها زندگی کردم نگاه می کنم و اینکه هیچ کدومشون حضوری در خوابهایم نداشتند!!

۳- وقتی هر چی سر جای خودشه رنج می برم ! به هر چی نگاه می کنم هزار بار دیده شده ، درست سر جای خودش ! با نقش و وظیفه و رفتار همیشگیش ! از این بیزارم ! همه چی جویده شده ست ! از این اجبار و تکرار همیشه می ترسیدم و منزجر بودم .. تصویر اگر حرکت نکنه که قاب عکسه ! و اطرافم پر از قاب عکس شده ! آدم اگر تغییر نکنه و غافلگیرت نکنه که مجسمه ست ! نهایتش رباته !

فرار از این تهوع ناشی از اجبار قورت دادن جویده ها باز میل فرار رو زنده کرده ! شهسوار ۸۰ رو یادم میندازه ! ناچارم در شعاع های کوچکتر زنجیر پاره کنم ! دیگه این تصاویر تکراری ، آدم های قابل پیش بینی ، محیط های آشنا ، چهره هایی که از حفظ بلدم نقاشی شون کنم ، تکرار تماس های پاک نشدنی شرطی بی هیجان که از فرط تکرار و سرزنش خشم رو به خودزنی بدل کردند آزارم میدن ! مسیر های تکراری صبح و عصر ! مغازه های آشنا ، صداهای ناموزون همه سویه ، آرزوها و خواسته ها و گریزهای همیشه گی برآمده از تیکه های آشنا ... نه این پازل با این قطعه های تکراری هر کاریش کنی نه رنگ و حسش عوض میشه نه تصویر دیگه ای بهت میده و نه از قاب تعریف شده ی آشنای تکراریش هر چه زور بزنی بزرگتر میشه !!

بازی تکراری با وسایل آبستنی ! این بار نمیشه ! مدتیه که نمیشه ! چطوره سزارینش کنم ؟ 

به ۱۵ ماه دیگه فکر می کنم و یه کار بزرگ در یک شهر آشنا ! و بعد به یک مرز ! به یک حسی که مدتیه دنبالشم ... دنبال یک سیل هستم که به یه جای ناشناخته ببردم !

دوست دارم در یک زمان طولانی هر صبح که پا میشم اطرافم رو نگاه می کنم نشناسم ! کاری که صبح باید بکنم معلوم نباشه ! هیچ کار و وظیفه ی از پیش تعیین شده ای نباشه ! دوس دارم صبح که پا میشم دیوارها ، اتاق ها ، خونه ها و آدمها متفاوت باشند ! ندیده باشم شون و فکر می کنم میرسم به این تجربه ! از این دیوونه خونه ی اختگان مغرور فرار می کنم !

1387,05,01
تلخ چون قرابه ی زهری ...

 

پاهام سست شد وقتی اس ام اس رو خوندم . نشستم روی زمین ! قرص برنج ! سوم ! بادهای سرد مسموم ! صدای زوزه هاشون باز توی گوشم پیچیدن ! اینبار این ناقوس زنجیر رنج مقدر تو رو پاره کرد و حسرت نگاه خیره به چشمانت و تکرار یک جمله رو به دلم گذاشت!! یک سپاس و یک خواهش و یک آرزو ! یک راز و یک قصه .. برای همیشه توی دلم موندن !

میدون هفت تیر .. سه گانه ! چادر چاق ! صمیمی همچون زنبیل قرمز ! کتونی که به چادر نمیاد ! پیچ علامه ! A Simple Mistake ... شب بود!

طعم پرتقال و کراک و رطوبت ... پشت همون در آبی زنگار زده چقدر به انتظار نشستی؟ نه قرص ها جواب دادن و نه مخدرات مذهب و ذکر و انتظار و نماز و نه حتی تریاک شوهر ! که داغ و درد مشت هایش ، فشار و هول از دست دادن آخرین دلخوشی و پناه اون هم در آخرین گامهای این مسیر سراسر ننگ و نکبت و ترس و فرار و زندان و طعنه رو بتونی تحمل کنی! بیشتر از اونی بود که بخوای فردا رو هم به انتظار اون خیال بیدار شی ! تنها خوشحالیم از اینه که تاب نیاوردی و تحمل نکردی ... * توی احمق که باز کاسه ی زهر نوشیدی و تقصیر منه که کاسه ام خالیه! گناه و اتهام من .. آرزوی دیرینه من .. داری جا پای اون میزاری ! تصویرها مال خودمه چون یادمه که چه شبیه بود فقط اتاق تو سردتر بود ! ترس جدایی بود ؟ درد تو بود ؟ یا چیزی که هرگز بهم نگفتی ؟!

من دارم رشد و شکل گیری یک هول رو می بینم ! یک گناه رو می بینم ! لحظه به لحظه و گام به گام .. و به تلخی روزهای آینده ش ، قصه ی محزون و تلخ زندگی یک دزد .. یک معتاد .. یک قاتل .. یک فاحشه فکر می کنم. من لحظه به لحظه ی شکل گیری این رفتارها و آینده ها رو به چشم دیدم و روزی فریادش خواهم زد! این نا اهلان(به تعبیر شما ، که من می گویم اسپارتاکوس ها ! همان هایی که برده گی و اخته گی را تاب نیاوردند!) زاده ی شرایط نابرابر اجتماعند و محیط های نابسامان و متلاطم خانوادگی که با قطعیت برایتان اثبات خواهم کرد که باز هم متأثر از فشارها و بیماری های اجتماعیست .. و هنوز تلخی اون صحنه از یادم نرفته که یک دزد رو چه تحقیر آمیز و بی رحمانه کتک می زدند و من به اشک های پر درد و خاموشش، کودکانه خیره مانده بودم ! حال که بزرگتر شدم و قویتر شدم !! هنوز آرزوی تکرار اون روز و اون اتفاق رو تمنا می کنم تا خشمم رو بر این جماعت احمق کثافت تنگ نظر خالی کنم که هیچ گاه و هیچ جا وجه اشتراکی باهاشون نداشتم! مایه های درد و رنج هر روز و شب من ! این روزها قضاوت آسان ترین کار شده برای مردم !

 

 

زن شهر برنج .. هرگز رنجت رو نشنیدم و ندیدم .. تشنه ی شنیدم ! از روزها و لحظه های طاقت گریزش بگو که چنین سیراب شدنی را خود آزارانه طالبم .. در این روزهای چرک تاب چندش آور .. منزجر از دیدارهای کلیشه ای تصنعی با آدمهای آراسته ی خندان مهوع! صد من دلخوشی و دغدغه ها و آرزوهایشان به پشیزی نمی ارزد ! باز هم نفرتم رو از این جماعت نمی تونم پنهان کنم ! تازه حیف از سرکوب !!

من رو برگردون به اون خیابون و اون شهر و اون روزها .. اون اشتباه .. اون اشتباه کوچک .. اگر اون سئوال نبود ، اگر جای دو کلمه در لحظه ای از سالهای پیش عوض میشد من می فهمم که چطور کل مسیر یک زندگی عوض میشد .. منی که به قدرت کلمات و به نقش منقلب کننده و دگرگون کننده ی ثانیه ها و لحظه ها و اتفاقات کوچک در زندگی رسیدم و ایمان دارم !

**نمی دونم که هنوز نفرتم رو در چشمانم می تونی بخونی و نمی دونم می تونی حدس بزنی که چطور در انتظار و کمین نیرو ، بهانه یا لحظه ای هستم برای یک انتقام ! که زندگی یک انسان رو نابود کردی ... روزی این کار رو خواهم کرد . قسم می خورم !

1387,04,20
دریچه

چه طولانی .. چه دیر می نویسم این روزها .. چه نوشتنهایی ! چه ضعیف .. چه از روی ناچاری ... ولی یه وقتهایی انگار باید بنویسی .. مثل نفس کشیدنه ... یه جا خوندم علاج خودکشی نویسندگیه !!

 

 

ساعت ۴ صبح یک روز زمستانی . بارون نم نم می باره . هر چند دقیقه یک ماشین از روی آسفالت خیس رد میشه . شهر کم کم داره بیدار میشه . یه کلاغ غار غار می کنه ! همه جا ساکته! هوا داره روشن میشه . من اتاقم رو دوست دارم . گرم و صمیمی ! رختخوابم رو دوست دارم . امنیت داره ! مثل بازگشت به زهدان ! پناه بردن به آغوش گرم و امن مادر ... مخصوصاْ وقتی بعد از چند شب خونه نبودن می خوابم ...

 

نه !! این متن رو نمی تونم ادامه بدم .. مال زمستون پارساله .. می بینی! حسش آرومه ، حتی ولرمه! اون تلخی و گزندگی و سردی تابستون امسالو نداره!! باید چند ساعت از این شب رو عقب بکشم .. حس امشبم مال نزدیک صبح نیست . حس آغاز یک شبه . یک شب طولانی ! ممتد و بی اختیار فضای چهار دیواری بوف کور و اون تاریکی ای که وقتی کودکیم پنهانی در بالا پشت بوم خونه مون می خوندمش در ذهنم نقش بسته بود برام تداعی میشه .. اون خماری و خلسه ی شراب کهنه و تریاک رو چه بی صبرانه تمنا می کنم و اون دریچه رو! دریچه ی بالای رف رو! شناور میشم در فضای تاریک بین صندلیم تا اون کنج فضای ذهنم که این چهار دیواری و اون نشئه ی بی آغاز و انتها جا گرفته .. ردیوهد جای خالی نشئه جات رو پر می کنه! مسأله اینه که آن سوی دریچه کسی دیده شده! و من شاید می خوام پلی بشم که اینبار از اون نهر کوچک بپره ! تا دیگه اون خنده ی چندش آور پیرمرد خنزر پنزری رو نشنوم ! خنده شون رو خفه می کنم در حنجره !

آزادم کن.. رهایم کن ! رهایم کن پدر !

¤ گزینش وسواسی الفاظ هر چه فاخرتر ¤ رنج من نیز هست عمو ! در اوج ارتفاع جاری نشدن هم یه درد دیگه ست ! یه چیزی مثل شاش بند شدن!! ولی حتماْ ارتفاع کافی نیست ! چکار کنم ؟ بازم بندازمش توی چرکنویس ها؟!

امشب لذت آهستگی بهم گوشزد شد! چشیدمش و تعجب کردم که هنرها و اصول بازیهامو چه زود فراموش کردم! نسیانم نشان افول و فرسودگی و فساد تدریجی ذهن و روانمه! تلخه ولی باورم شده دیگه! هرچند که برای من نقطه ی انتها نیست! فکر می کنم درد زایمان دیگریه! راه دیگریه! از فکر صبح ! اون فضا و روابط و آدمها سر درد می گیرم! احساس تنفر! تهوع! وا زدگی! خشمی که آخرش بد کار دستم میده!  انتهاری می خواد اتفاق میفته! غافلگیر شدم! انتظار شروع فصل سرد رو نداشتم . سخت و طولانی هم به نظر می رسه!

وقت خوابه سیا! عارف چی شد؟ کجا رفته؟ مدتهاست صداش نکردم انگار!! داره محو میشه! چه غم انگیزه! پا میشم! تاریک میشه.. مراقبم.. یه لیوان آب می خورم.. به پنجره نگاه می کنم و لذت گم شده ی یک نخ سیگار که دوباره پرتابت می کنه به یک اتاق تاریک! دراز کشیده کف اتاق! موزیک آروم Dreaming The Romance آناتما .. پرده آروم می رقصه ! یک استکان روی سینه و نور کوچک زرد و قرمز هر از چند گاه و اون خلسه! اون خواب! اون آرامش ... منو ببرین اونجا! خواهش می کنم! جلوی دریچه رو بگیرین! اینبار من نمی تونم رد بشم! نور اذیتم می کنه! ....

جلو نیا! درست حدس زدی! باور کن! چشم های وحشیتو به من ندوز! ... رقصشو دوس دارم و مدتی ست درگیر دلهره ی تصویرگری خطوط حاشیه ها و مرزهایش هستم!! ولی اینبار چرا آشنا نیست؟ گیج و گنگ وارد راند شدم! می دونم ناک داونم !!

برای بار چندم جنازه شو بغل می کنم و باهاش توی قبر می خوابم .. حسش می کنم .. هرگز چنین حسی رو تجربه نکرده بودم . وقتی با همیم هیچ حسی نیست ولی در خیال من ... انگار دقیقاً نیمی از منه و تا به حال این رو کشف نکرده بودم!! نکنه گذشتمه؟ افسوس بزرگ شدنه نه؟ ترس گم کردن کودکی و بی پناهی بی رحم بزرگسالیه یا تداوم بی نظم و غیر قابل پیش بینی بازی آشنای خیال مرگ در من؟!

 

¤ لطافت در لحظه ای متولد می شود که ما به آستانه سن عقل پرتاب شده ایم و با دلهره متوجه آن مزایایی از کودکی می شویم که وقتی خودمان بچه بودیم نمی فهمیدیم. لطافت، ترسی است که در سن عقل به ما القاء می شود. لطافت، اقدام به ایجاد فضایی مصنوعی است، فضایی که در آن باید با دیگری مثل بچه رفتار کرد. لطافت، ترس از عاقبت عشق جسمانی نیز هست؛ کوششی است برای نجات عشق از دنیای بزرگسالان، دنیایی که فریبنده و اجبار آمیز و سنگین شده از تن و مسئولیت است؛ لطافت، کوششی است برای نگریستن به زن به مثابه یک کودک. ... لطافت .. کودکی مصنوعی!! ¤      میلان کوندرا- از کتاب زندگی جای دیگری ست...

 

 


Radiohead - OK Computer: Fitter Happier
(download: 960k, stream: 480k))

 

ولی جاش اگه دارین آهنگهای Sail to the moon , Nude , Arpeggi و مخصوصاً Treefingers از ردیوهد رو گوش کنید ... دیوونه ام کردن امشب ...

1387,04,07
تولد

رزرو ...

حسش گذشت ... سوخت ! یک تولد سرد ... پر معنا و نشانه ! تا بعد!

1387,04,04
شکار لحظه ها و حس ها

 

۱ - به مسیر و چگونگی و لحظه ای فکر می کنم که یک تخیل و یا بازی و بلوفی تبدیل به یک واقعیت میشه . به لحظه ای که در نتیجه ی زمان طولانی سیر اون پروسه ی ساختگی، اون امر در موردت اتفاق می افته چرا که دیگه جزئی از تو و شخصیت و هویتت شده ! باید برات اتفاق بیفته تا حیرت و شگفت زده گیت رو از غیر قابل پیش بینی بودن و سیالیت زندگی درک کنی .. شکوه این تغیر و عدم پایداری و حادثه خیزی زندگی رو ...

 

۲ - انجام کاری بیش از انتظار و توقعی که ازت میره برای دفعات اول و دوم لطف محسوب میشه ولی چه بسیار که بعد از همون چند دفعه ی اول تبدیل به وظیفه ات میشه و ازت انتظار میره ! مراقب لطف کردن هات باش !!

 

۳ - به رقص دود نگاه می کنم .. خواب سرک می کشه .. به جریان مضحک یک قرص فکر می کنم و یک اتفاق تمام کوندرایی .. به سکوت و دروغی که به سادگی منجر به فاجعه شد !

به حماقت و خامی رقت بار آدمهایی فکر می کنم که رفتار و گفتار ناگزیر یا اتفاقی و نادر یک نفر رو تصویر می کنند بر کل لحظه ها و کدها و گفته ها و نشانه های روشن و متضاد با آرزوها و امیال و خواسته های درونی شون و از اون تک گفته و تک صحنه اتفاقی یا ناگزیر ، کاخ پوشالی آرزوها و امیال فرو خورده و دیری آرزو شده شون رو خشت به خشت بالا میارن ، چه ترحم بر انگیز و نفرت انگیز ، چه حقارت بار ...

 

۴ - دیروز توی خیابون ، توی اون گرما ناگهان یک حس چندگانه ی مبهمی رو احساس کردم . تلفیقی بود از یک موسیقی که نمی شنیدمش !! چند رنگ و خاطرات و تصاویری مبهم و یک بو .. بویی که تا اعماق ذهن و جسمم نفوذ می کرد .. بوی خوش تن یک زن ! با همه ی ظرافت ها و جزئیات ! اونقدر حس و حال پیچیده و تو در تو و گسترده ای بود که گیج و گنگ مانده بودم .. به فیلم Perfume فکر می کردم و اون عطری که آخر فیلم در هوا پخش میشه و همه ... آره بوی خوش یک زن !

****************

توی این مرخصی حیاتی دارم خودم رو با موسیقی خفه می کنم ! آلبوم Fallen Angel از Michael Adamson  و آهنگ Phantom Clarity ... فوق العاده ست ! تلفیق این آهنگ ، اون عکس و فضای بندهای این فرازهای کوتاه و برش خورده معجونی ساخته که حس عمیق و زیبایی در من ایجاد کرده ... یه چیزی مثل کوکائین !