نبش

موسیقی افزایش قدرت ذهن موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1388,01,20
وجد و خلسه ۲

  

طعم و ریتم و ضرباهنگ پایانی شون انگار هر بار متفاوته .. کاش میشد طولانیش کنم که بتونم از شگفتی لذتش خارج شم و با درک قاعده مندی احتمالیش دوباره بازتولیدش کنم .. موضوع قابل توجه و در واقع کشف و بازی من، تغییر و ساختن زنجیره یا پروسه های متفاوت و متنوعیه که بسته به موقعیت و تیپ و نقش های متعددشون و نیز نحوه ی قرارگیری شون در پایان، یک حس هربار متفاوتی رو القاء می کنند . مثل یک سازبندی رو می مونه و چه رقص گونه و عجیبه امواج پر کش و قوسی که تمام بدنم رو فرا می گیره و به حجم فریادی ناله گون از اعماق غریزه ای بنیادی و دیرینه ختم میشه !! زمان به عقب بر می گرده و در کالبد اجداد جانوری ام زوزه ای سر میدم و با خنده ای از ته دل به خلسه ای نایاب فرو میرم . بالاترین و درونی ترین و شاید بی رقیب ترین لذت انسانیه به اعتقادم که تاکنون شناخته شده!! کوتاه و موجز ! انفجار رنگ ! تازه روایت هایپرانه ش مونده !

1388,01,10
خواب

خواب بسیار عجیب و متفاوتی چندی پیش دیدم . در یک صحنه ی طولانی خواب مجموعه ی افرادی رو دیدم که هر کدومشون سمبل و نمادی از یک دوره ی زندگیم بودند و با دیدن شون و برخورد و دیالوگ باهاشون انگار تمام بار و حس و فضای اون دوره ی زندگیم زنده میشد و به تن و روحم نقش می بست ! تنوع دوره ها و حس ها و تجربه ها و انگیزه ها و چالش های طول دوران زندگیم در یک پرده ی خواب هم جالب و بی سابقه بود و هم سخت سنگین و پر فشار !!

1387,11,28
خواب و خوابواره !

 

 

۱- خوابی دیدم چندی پیش .. یک ماهی میشه .. با مهدی توی دریا شنا می کردم .. اون جلو جلو می رفت .. خوب دیدمش .. و تصاویر دیگری که یادم نموند .. فقط بعدش از یک دادگاه نظامی تصویری در ذهن دارم .. صبحش اتفاقی تاریخ رو دیدم ! ۲۶ دی بود .. باور کن ! خنده ام گرفت از این همزمانی ! خوبه که دیگه خرافاتی نیستم و ناخودآگاه زمان و حادثه رو می شناسم ! ولی جالب بود .. فرداش با مهدی هایپریکی زدم که در هایپریکولوژی بعدها خواهم نوشت ! 

 

۲- تا به حال شده از دور و با فاصله و کاملاْ از تمام جهات به طور طبیعی از نگاه یک غریبه به خودت و یا به خانواده ات نگاه کنی ؟ نگاه به خانواده رو از دید خودت تجربه کن .. به طور نامرئی مثلاْ دنبالش بری و حرکت ها و رفلکس ها و کارها و راه رفتنش رو ببینی .. مادرتو .. برادر و خواهرتو .. نگرانی ها .. آرزوها .. نوستالژی ها .. برای من با توجه به بازی ها و تصاویر و تحلیل ها و ترس های همیشه یک بار احساسی و فیلم گونه ی خاصی داره این اتفاق .. یه طرق مختلف درش آوردم .. بازگشت بی خبر بعد از ۲۰ سال و دیدن تک تک افراد خانواده .. در کمین نظاره گر نشستن و ...

1387,11,09
بدرقه

 

 

« برای او که زندگیش رنج بود ، رنجش زندگی ... مادرم » 

 

 

کاش یادم نرود سیر نگاهت کنم قبل از اینکه چشمانت برای آخرین بار پشت در بدرقه ام کنند ! سوگوارم کنند !  

 

 

* روی این فاز نمی تونم ادامه بدم چون با متغیر و محرک لذت تعریفش کردم .. ولی احساس می کنم خط ها و صفحه ها حرف می خوام بزنم ازش ... چرا اینقدر زود به پیشواز رفتم ؟ مدتهاست که با اصل رعایت فاصله ی دیداری، خودم رو از تکرار و روزمره گی یکنواخت کننده و بی حس کننده ی روند زندگی بیرون کشیدم و هربار به تازگی بار اول واقعیت ها رو لمس می کنم .. چندین شبه که به طور غیر معمولی دقیقه ها بهش خیره می مونم و امشب ازش خواستم بعد از ۲۷ سال خاطراتش از من و کودکیم رو برام تعریف کنه .. به حجم خالی لذت و شادی در حفره های آشنای امن چشمانش خیره مونده بودم و یاد خاطره ی دوران پیش دبستانیم افتادم که چطور با دلهره همراه مازیار بعد از اولین روز مهد کودک توی حیاط مدرسه رودکی می دویدیم و به صورتهای قاب شده در کادر همیشه سیاه چادرشون زل می زدیم تا اون نگاه آشنای امنیت بخش رو پیدا کنیم ! اون موقع گریه نکردیم ولی الان که یاد سئوالمون از مردم می افتم گریه ام می گیره هر چند همه به ترس و حس نا امنی دم افزون مون ( که تنها مفهوم به خاطر مانده ام از کودکیم شاید باشد!!) خندیدند ! می پرسیدیم : یه خانم چادری رو ندیدین ؟!! 

بوی آشنای چادرت رو زمانی که پیدات کردم و چادرت رو چنگ زدم و بغلت کردم رو هیچ گاه فراموش نمی کنم مادر ... بویی که بعدها وقتی نبودی و طی اتفاقات تلخ مرسوم کودکیمون از دست رفته می پنداشتمت در روسری هایت جستجو می کردم و چه عمیق و ممتد به درون می کشیدم ... کاش یادم نرود مادر که یک روز را در این بیشتر از ۶۰ سال برایت خاطره کنم .. یک روز را برایت تنها شادی و خنده ی بی دغدغه کنم ... کاش بتوانم ...

1387,11,07
اسباب کشی

 همه ی هایپریک ها برای انسجام موضوعی و شکلی بهتر به وبلاگ جدیدم هایپریکولوژی منتقل شدند .. اگر کسی تمایلی به خوندن این متن ها و تصاویر بسیار شخصی و پر نشانه ام داشته و داره می تونه به این آدرس رجوع کنه ... زین پس بیشتر در این فضا می نویسم ... 

بدرود نبش عزیز ... همدم و مونس روزها و لحظه های شخصی و خوب و فراموش نشدنی پر خاطره ی من ... هر چند که بر می گردم بهت ... به زودی ...

1387,07,28
باله خداحافظی ( از مجموعه ی ۵ شنبه های ارسی )

   

 

این متن رو که آرزو داشتم به جای نوشتن، توانایی ساختن انیمیشن اون رو داشتم حتماْ با آهنگی که گذاشتم بخونید چون با همین آهنگ در یک حالت خاص متولد شد. کاملاْ ناخودآگاه و هیچ کس حتی آرمان که شاهد لحظه ی تولدش بود شاید شگفتی و بهت و پیچش درد آلودم رو از اون لحظه و دیدن اون تصاویر نتونه درک کنه، جالبتر اینکه وقتی به نوعی پیوند عکس آلبوم این آهنگ از گروه تازه کشف کرده ام به نام Kwoon و همینطور نام یکی از آهنگ هاش رو با اجزای تصویر ذهنیم دیدم مات و مبهوت موندم ... 

 

.... دو نفر رو می بینم، یک دختر و پسر ... دست در دست هم آزادانه در ساحل یک دریا می دوند ... می خندند ، می پرند و شادند ... نگاه من (دوربین یا زاویه دید بیننده) از بالاست و دریای آرام و موجهاش هم توی تصویره... خسته میشن و کنار یک درخت می نشینند ... یک درخت تنها در یک ساحل خلوت و آروم...دست هاشون رو می بینم که انگار با دستبند یا زنجیری به هم بسته شده، زیر سایه ی درخت که کم کم بلند میشه عشق بازی می کنند... عریان میشن و با ریتم آروم این آهنگ جدا از هر مفهوم و تصویر و تصور دیگه ای با هم یکی میشن... در رنگ بندی و ترکیب بندی تصویر آرامش و یگانه گی و ناب بودن لحظه و لذت رو می تونی با تمام وجود درک کنی ... نگاهم با حرکت دوربین پایین تر میاد و به چهره ها نزدیک میشه (باز تأکید می کنم که تصاویر کارتونی و انیمیشنی هستند و قابلیت های سوررئال و انتزاعی زیادی دارند!) و صداهایی به تصویر اضافه میشن و همزمان با اون، نگاه پسر کمی به اطراف حرکت می کنه... در حین هم آغوشی از گوشه ی چشم با کنجکاوی آمیخته به نگرانی به دور دست و افق نگاه می کنه... خوب که نگاه می کنی احساس می کنی که انگار قانون بقایی در کاره ! هر چه پسر حضور ذهنش رو از دست میده و از لحظه ی ناب خارج تر میشه دختر مشتاق تر و پر خواهش تر میشه... و با تغییر ریتمی که نوید اتفاقی رو میده و بار انگار تراژیک تصویر رو بالاتر میبره دیالوگی با کمی فاصله بین شون شروع میشه... پسر پنهان از دید دخترک داره با دستبند ور میره تا پاره ش کنه و در همون حین به دور دست ها اشاره می کنه و با ذوق و هیجان خاصی از چیزی صحبت می کنه و دخترک سکوت می کنه و هر لحظه به نگرانی چشمانش که سعی در پنهان کردن شون داره اضافه میشه... تصویر کم کم از ساده گی و یگانه گی و خلوص خارج میشه و دوربین بالاتر میاد و حرکت اغواگر امواج و ماهیها و پرواز پرنده ها به صورت آشکارتری به متن تصویر اضافه میشن ... پسر پا میشه و چند قدم به سمت دریا از دخترک دور میشه ... دست دختر، رو به پسر با نگرانی و لرزش چشمانش کشیده می مونه و اونقدر محو رفتن پسر میشه که متوجه نمیشه کی و چطور دستبندشون پاره شده! پسر هم تا لب آب نگاهش به سمت دختره و دست تکون میده و با حرکت هاش می فهمونه که انگار قول میده برگرده و به محض اینکه پاش به آب می رسه روی دریا شروع می کنه به دویدن، پریدن و رقصیدن... زیر چشمان منتظر، نگران و مراقب و معصومانه ی دخترک با موج ها عشق بازی می کنه و می رقصه... با ماهی ها می خنده پای پرنده ها رو می گیره و به آسمون میره و دوباره به سطح دریا بر می گرده و بلند بلند می خنده... دخترک در همین حین با وجود پدیدار شدن نشانه هایی از اطراف که سعی در جلب توجهش دارند نگاهش از حرکت های پسر دور و جدا نمیشه و جاهایی حتی نگرانیش از افتادن اتفاقی برای پسر رو در حرکت دست و تنش می بینم و لبخنده های کمرنگ رضایت از رفع خطر !! و باز ... کم کم پسر از تصویر محو میشه و دخترک همونطور عریان کنار درخت نشسته و زانوهاش رو توی بغلش جمع کرده و سرش رو روی زانوهاش گذاشته و با چشمانی لرزان، منتظر به دریا خیره مونده... نه به خورشید نگاه می کنه نه به درخت و نه به ساحل و نه به پرنده ها!! تنها به افق خیره مونده و سعی می کنه خوابش نبره! در تصویر روی گوشه ای از تن عریان دخترک دستبند پاره شده رو هنوز می بینم... نگاهم دوباره میاد بالا و در اوج بی زمانی،بی مکانی زمان سرعت می گیره و حرکت روز و شب،ابرها و بارون رو بر متن تصویر، بر تن هنوز عریان و منتظر دختر، بر مجموعه ی دخترک-درخت-ساحل و دریا می بینم... با صدایی از پس زمینه ی تصویر چهره ی دریا رو تیره و تار و بیرحم می بینم. با صدایی وحشی ... انگار پیامی بوده از دل دریا (دنیا) انگار داره قاعده ای رو فریاد می زنه! نگاهم مقابل تن بی حرکت دخترک قرار می گیره... هنوز چشمانش رو نیمه باز می بینم. تکون نخورده و همونطور نگاهش به افق خیره مونده... رنگ بندی تصویر به تیره گی میره و ...

ادامه مطلب ...